مهدى فرمانيان
70
آشنايى با فرق تشيع ( فارسى )
است ، به او عطا كند . « 1 » اصل عدل هم در « نظام تكوين » ، هم در « نظام تشريع » و هم در « نظام جزا » برقرار است . شيعه از اين جهت بر اصل عدل تأكيد مىنهد كه به « حسن و قبح عقلى و مستقلات عقليه » قائل است ؛ يعنى عقل مستقلا و قطع نظر از حكم شارع ، به حسن عدل حكم مىكند ، چنان كه به همين نحو ، ظلم را قبيح مىشمرد . احكام شرع در اين مورد نيز با اين حكم عقل سازگار بوده و مطابق است . خداوند كه خالق عقل و آفريدگار حسن و قبح است ، اگرچه بر ارتكاب قبايح قادر است ، هرگز مرتكب آنها نمىگردد . چون ذات او كمال محض و غناى مطلق است و ارادهاش بر قبيح تعلّق نمىگيرد ، و در آنچه حسن است ، اخلال نمىنمايد . ديدگاه شيعه در اينجا با معتزله نزديك و با اشاعره مغاير است . « 2 » به همين جهت شيعه و معتزله را « عدليّه » مىگويند . در نگاه شيعه ، افعال انسان در طول ارادهء بارى قرار دارد و نه جبر مطلق بر او حاكم است و نه تمام اختيارات به وى واگذار شده است . شيعه ، بنا به رأى معصومان راه ميانه را برگزيده است كه : « لا جبر و لا تفويض ، بل أمر بين الامرين » . 3 . نبوت : در اصل حسن بعثت و ارسال انبيا همهء مسلمانان اتفاقنظر دارند . اين حسن ناشى از فوايدى است كه در بعثت وجود دارد ؛ مانند مددرسانى به خرد انسانى و ارائه طريق نيل به كمالات معنوى و روحانى . اما عدليّه معتقد است كه نبوت از لوازم حكمت و از مصاديق « لطف » است ؛ « 3 » پس بر خداوند واجب است كه انبيا را مبعوث كند . نيز شيعه معتقد است كه بعثت انبيا همواره واجب است ؛ به نحوى كه خالى بودن هيچ زمانى از پيامبر جايز نيست . شيعه همچنين به وجوب عصمت انبيا از همهء گناهان و خطاها و نيز به وجوب كمال عقل ، تيزهوشى ، قوت رأى و نظر معتقد است . شيعهء اثنا عشرى همانند ساير مسلمانان به ختم نبوّت در حضرت محمد ( ص ) معتقد است كه از طريق وحى ، قرآن و اسلام را بهعنوان مجموعهء دينى كامل به ارمغان آورد . قرآن معجزهء اصلى و جاويد پيامبر و شاهد صدق نبوت او است . « 4 » 4 . امامت : امامت از يك سو محور وحدت شيعيان ، به مثابهء كل ، و نيز تمايز و جدايى آنان از
--> ( 1 ) . محمد سعيدى مهر ، آموزش كلام اسلامى ، ص 327 . براى اصل عدل و مباحث مهم و تفصيلى آن ر . ك : مرتضى مطهرى ، مجموعه آثار ، ج 1 ، ( كتاب عدل الهى ) . ( 2 ) . در باب حسن و قبح و ديدگاه شيعهء اماميه ر . ك : كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد ، ص 417 - 421 . ( 3 ) . همان ، ص 471 و 472 . ( 4 ) . همان ، ص 480 - 488 .